مهمونی کوچیک مادرجون
سلام دختر نازنینم چطوری مامانی؟
امروز هم یه روز قشنگ دیگه بود که گذشت. عسلم امروز وقتی بابایی سرکار رفت منم برد خونه مادرجون. برای ناهار خاله بزرگ(خاله من) وخاله زینب(دختر خاله بزرگ) خونه مادرجون بودن. زن دایی سمانه هم اومده بود.جات خالی بود عسلم خیلی خوش گذشت.
خاله زینب الان ٩ هفته بارداره و حالش خیلی خوب نیست حالت تهوع و... از بوی غذا و ادکلن و همه چیز بدش میاد. حتی غذا هم نمیتونه درست کنه.طفلی خیلی اذیت میشه. راستی تو و بچه خاله زینب ٢٠ هفته ای با هم تفاوت دارین یعنی حدود چهار ماه و نیم.
اون رو که میبینم خدا روشکر میکنم که من اینطوری نبودم فقط یه کم بینی ام تیز شده بود و بوهای مختلف اذیتم میکرد یا مسواک زدن حالم رو بد میکرد. خیلی چیزهای مهمی نبود. الهی قربونت برم که دختر گلی بودی و اذیتم نکردی.
سر شب ساعتهای ٥:٣٠ امین اقا(پسر خاله بزرگ) اومده بود دنبالشون منم باهاشون اومدم. رسوندنم در خونه و رفتن. از اون وقت یه خورده کار داشتم انجام دادم و نشستم تا واست بنویسم.


مهمونی کوچیک مادرجون
